ياد دارم يك غروب سردسرد
ياد دارم يك غروب سردسرد
مي گذشت از توي كوچه دوره گرد
دوره گرددم دار قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گر نداري كوزه خالي ميخرم
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي زد و بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست!
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بدتر از آن خواهرم دلگير بود
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
جهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
مشكل ما درد نان تنها نبو د
حتم دارم كه كسي آنجا نبود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم دار قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد
گفت آقا سفره ي خالي ميخريد
شعر از استاد غلامحسین یوسفی
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط مهرداد احمدی نیاخرم
|