خدایا
از نيايشهاي دكتر شريعتي ...
خدايا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا : انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد “ شبه آدم هاي اندك” را متوجه شوم, چه, دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
خدايا : مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت, تاريخ, جامعه و خويشتن رها كن,تا آنچنان كه تو, اي آفريدگار من, مرا آفريده اي ـ خود آفريدگار خود باشم, نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط كه , كه محيط را با خود, تطبيق دهم.
خدايا : آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروزتا همة يقين هايي را كه در من نقش كرده اند, بسوزد. و آنگاه , از پس تودة اين خاكستر, لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار , طلوع كند.
خدايا : مرا از فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش تا قالب هاي ارثي را بشكنم, تا در برابر قالب ريزي غرب بايستيم و تا ـ همچون اين ها و آن ها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم!
خدايا : اين خرد خرده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال “ هجرت” از “ هست” , و “معراج” به “ باشد” م, بندهاي بی شمار می زند, در زير گام هاي اين كاروان شعله هاي بيقرار شوق, كه در من شتابان ميگذرد, نابود كن !
خدايا : مرا هرگز مراد بيشعورها و محبوب نمكهاي ميوه مگردان.
خدايا : بر اراده, دانش, عصيان, بي نيازي, حيرت, لطافت روح, شهامت و تنهاييام بيفزاي.
خدايا : مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب, ترازو و آهن استوار كنم, و دلم را از سه سرچشمه حقيقت, زيبايي و خير سيراب سازم.
خدايا : اين كلام مقدسي را كه به “روسو “ الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم, اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا كنم !
خدايا : جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش, تا به زندگي و واقعيت بازگردد, و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.
خدايا : به روشنفكراني كه اقتصاد را اصل می دانند, بياموز كه : اقتصاد هدف نيست; و به مذهبي ها كه كمال را هدف ميدانند, بياموز كه : اقتصاد هم اصل است.
خدايا : اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده اي, بر دلهاي روشنفكران فرودآر كه : “ اگر خدا نباشد, همه چيز مجاز است” جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است, و انسان فاقد معني, فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا : در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي ميكشاند, مرا , با نداشتن و نخواستن , روئين تن كن.
خدايا : در تمامي عمرم, به ابتذال لحظه اي گرفتارم مكن كه به موجوداتي برخورم كه در تمامي عمر, لحظه اي را در ترجيح عظمت, عصيان و رنج بر خوشبختي, آرامش و لذت اندكي ترديد كرده اند.
خدايا : به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است, و به هر كه دوست تر مي داري, بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
خدايا : به من توفيق تلاش , در شكست; صبر , در نوميدي; رفتن, بي همراه; جهاد , بي سلاح; كار , بي پاداش; فداكاري , در سكوت; دين , بي دنيا; مذهب , بي عوام; عظمت , بي نام; خدمت , بي نان; ايمان , بي ريا; خوبي , بي نمود; گستاخي , بي خامي; مناعت , بي غرور; عشق , بي هوس; تنهايي , در انبوه جمعيت; دوست داشتن , بي آنكه دوست بداند; روزي كن.
دکتر شريعتي